پاگرد

به قول یکی از دوستهام بعضی سن ها مثل پاگرد می مونه.

وقتی از پله ها بالا میای و به پاگرد می رسی، شاید کمی مکث کنی و یه نگاهی به پشت سرت بندازی و به این فکر کنی که هرکدوم رو در چه حالی و با چه سرعتی بالا اومدی.. ممکنه به پله های باقی مونده که نمیدونی چند تاست هم فکر کنی..

از سر پاگرد که پایین رو نگاه می کنم، می بینم با سرعت متوسطی دونه دونه اومدم بالا.. یه جاهایی زیادی وایسادم.. یه جاهایی دوتا یکی رفتم.. بعضی رو بسیار تنها و بعضی رو با دیگران رفتم.. یه جاهایی چشمام خیس بوده و به خودم پیچیدم.. یه جاهای لی لی کنان و سرخوش رفتم..  و درکل راضی ام.. حتی اگه خودم رو به خاطر خیلی کارها که انجام دادم و انجام ندادم سرزنش کنم.

اینو می دونم که حاضر نیستم از اول دوباره این مسیر رو طی کنم و شاید اگر دوباره قرار بود از اول شروع کنم و همین اتفاقها برام می افتاد، کمابیش همین انتخابهایی رو می کردم که الان من رو تا به اینجا رسونده..

من الان درست وسط اولین پاگرد محسوس زندگیم هستم.

سلام بر سی سالگی!

---------------------------------------------------

اون روز که برف اومد خیلی از دور و بری هام خوشحال بودن و ذوق می کردن. یکی از همکارها حتی بهم زنگ زد و گفت تبریک می گم! من با تعجب پرسیدم برای چی؟ گفت اولین برف امسال دیگه! ... من ولی هیچ خوشحال نشدم! حتی شاکی هم بودم! .. آخه فکرشو بکن.. این همه مدت منتظر پاییز و حال و هواش باشی... اونوقت یک مقدار زیادیش رو تابستون بدزده و تا خزان میاد یک حرکتی از خودش نشون بده و دستی به سر و روی درختها بکشه، یکهو هوا زمستونی بشه و برف بیاد.. اون هم چند روز! آخه هرچیزی جایی داره.. گیریم که منظره درختها با برگهای همچنان سبز که روشون برف نشسته بود فوق العاده جالب و دیدنی باشه... آخه ناسلامتی پاییزه.. تازه، هنوز آذر هم نیومده!

وای این روزها ولی پاییز بیداد می کنه و من بوی این فصل رو با تمام وجود تفس می کنم و صدای بارون و خش خش برگهاشو جذب می کنم و می ذارم خنکای هوا روی تمام پوستم بنشینه و بارها و بارها شاهکار رنگها روی درختها و زمین رو تحسین می کنم.

/ 3 نظر / 16 بازدید
سین صاد

آرزو می کنم این پاگرد به عقبگرد یا دیرکردی نینجامد و سرآغازی باشد برای بالاروی و پیشروی های پیوسته (حتی اگر آهسته)!

...

زندگی را دوست دارم ...اما از زندگی دوباره می ترسم !