رها - بیست و پنج

حالم خوب نبود صدام گرفته بود! یک روز صبح دخترک نسبت به روزهای دیگه کمی دیرتر بیدار شد و صداش گرفته بود. این براش یک پدیده جدید بود که اول ترسوندش، و بعد براش جالب شد و تا مدتها برای دیگران تعریف می کرد.. حالم خوب نبود صدام گرفته بود!

امان از وقتی که ساعت خواب دخترک بگذره.. اون موقع تقریبا چیزی نیست که باهاش مخالفت نکنه.. یک شب باباش با یک کاغذ و مداد کنارش دراز کشید تا قصه بگه و هرچی که تعریف می کنه رو براش بکشه.. یکی بود یکی نبود.. یک کفشدوزک بود که روی یک گل نشسته بود.. و تصویرش رو کشید.. دخترک جیغ زد: "کفش دوزک نشینه ه ه!".. بعد یک گاو اومد.. "گاو نیاااااد!" ... گاوه گل رو خورد.. "گل نخوووررره!" .. گاو گل رو تف کرد! "تف نکنه ه ه!!" ... و بدین ترتیب یک ورق A3 پر شد از تصاویر قصه که با اعتراض های دختر بافته شده بود!

هر روز وقتی از سرکار بر می گردم، یک سری سوال ثابت هست که از مادر بزرگ دخترک می پرسم.. امروز دختر خوبی بوده؟ خوب غذا خورده؟ ]گلاب به روتون[ پی پی کرده؟ بعد از ظهر خوابیده؟ کی بیدار شده؟... یک روز گفتم بذار از خودش هم بپرسم.. امروز چى کار کردى؟ جواب قانع کننده ای که از دختر گرفتم: کاراى مختلف!

از موقعی که دخترک برای رنگ موهای من هیجان زده شد، یک مورد به دخترانگی هاش اضافه شد.. برای دیگران تعریف می کنه: موهاى مامان نگى نگى شده! و با کنجکاوی از من می پرسه: با گچ رنگ کردى؟ موهاتو با ماژیک رنگ کردی؟ و گاهی درحال کشیدن مدادرنگی روی موهاش دستگیرش می کنم! تنها چیزی که خیالم رو راحت می کنه نصیحت مربی کارگاه مادر و کودکشه، که گفت بهتره بچه ها از این چیزها منع نشن که در آینده نسبت بهش حریص نشن!...

دخترک از جمع کردن برگ و سنگ و تماشای درختها و بازی با گربه ها و پرنده ها لذت می بره و در نتیجه دوست داره همه جا پیاده بریم.. هر موقع که داریم حاضر میشیم، میگه: با پیاده میریم؟ با پیاده بریم!

اجازه داری اینو بردارم؟ اجازه داری شکلات بخورم؟ .. دخترک به روش خودش اجازه می گیره..

دبّال بازی، بازی مورد علاقه دخترکه.. هیچوقت از ش سیر نمیشه.. فرار می کنه و میگه: من مى دوم تو منو نگیر! دبّال بازى کنیم!

یک وقتها کلمات و جمله هایی میگه که آدم متحیر می مونه کی و چطوری اینا رو یاد گرفته و از اون مهمتر ازکجا می دونه کدوم رو توی چه موقعیتی استفاده کنه... یک نمونه ش این که یک روز لباس جدید پوشیده بودم، دخترک نگاهی به من انداخت و گفت: اینو خریدى؟ بهت میاد!

ما توی خونه یک معلم آداب اجتماعی داریم که حواسش جمعه و بهمون تذکر میده: با دهن پر حرف نزن، اول قورت بده بعد حرف بزن! .. با دست نخور، با قاشق! اونو پرتاب نکن! ..خلاصه هرچی که گفته باشیم، تمام و کمال در موقعیت مناسب ازش تحویل می گیریم!

صبح ها که می رسونیمش خونه پدربزرگ ها و مادر بزرگهاش، گاهی با خوشحالی میره و برای ما دست تکون میده.. گاهی گریه می کنه و دست و پا می زنه که نمیخوام.. دوست ندارم.. و راهی که تازگی برای نگه داشتن من پیدا کرده اینه که میگه: یه ذره بیا تو، اکال نداره (اشکال نداره)! بیا تو! ... و من تسلیم میشم و باهاش وارد خونه میشم و کنارش می شینم.. تا وقتی که سرگرم بشه و یا خودش رو بزنه به اون راه که مثلا حواسش نیست و من بتونم آروم بلند بشم و از در ناپدید شم...

سوم آبان ماه دخترک بیست و پنج ماهه شد.. دو سال و یک ماه.

/ 4 نظر / 25 بازدید
سارينا

سلااااام مطمئنم اگه به من سر بزني پشيمون نميشي!امتحان کن

آریل

کارای مختلف!!! یعنی آخر جواب سر بالا... هنوز دارم میخندم. اگه همین روزا در جواب گفت "مگه برات مهمه؟؟" جا نخوری

شهرام

دفعه ی بعد بیام ببینم مطلب جدید نداره فحش میذارم! فحش آبدار! حالا ببین کی گفتم!

شهرام

بی شخصیت پس این همه میگی دارم می نویسم و نوشتم و ... داری بازی می کنی تنبل دو دره باز؟ حیا نمی کنی؟ این همه مال خودم باشم مال خودم باشم همه واسه خودت می شینی آب نبات بازی می کنی سست عنصر؟ حقته که اون بچه یه ثانیه هم تو رو به حال خودت نذاره تو که استفاده نمی کنی از وقتت درست که همون نوشتن اینجا باشه!