رها - بیست و شش

یک شب وقتی که وسایلمون رو جمع کرده بودیم تا از خونه مادربزرگ دخترک برگردیم، پدربزرگش گفت داری میری؟ پیش ما نمی مونی؟ و دخترک بزرگانه ترین جواب ممکن رو داد: خوابم میاد.. زودى بر میگردم!

این بار عموی دخترک که دانشجوی شهر دیگه ای هست، با یکی از دوستهاش اومده بود، و این تنوع جالبی بود برای دختر.. توی خونه راه می رفت و به هر بهانه ای اون بنده خدا رو صدا می کرد و ازاتاق بیرون می کشیدش... دوست عمو علی، بیا کتاب من رو بیین! دوست عمو علی، لفتن (لطفا) عروسکم رو از بالای کمد میدی؟ دوست عمو علی ی ی، بیا غذا بخور!

میخواستیم اسپیلیت رو روشن کنیم که خونه گرم بشه.. دخترک اومد به کولر گازی نگاهی انداخت و گفت: می خوای روشن کنی؟ خدا کنه بوى بد نیاد!!  خدا می دونه این کلمات رو کجا شنیده و چرا فکر کرده الان باید استفاده شون کنه!

بعد از چهار پنج ماه که پسرک همکلاسی کارگاه مادر و کودک محبتش رو با دست گرفتن و ناز کردن سر دخترک و تلاش برای همبازی شدن با اون نشون داد و دختر هم طاقچه بالا گذاشت، بالاخره با پرهام دوست شد و حاضر شد توی بازی ها دستش رو بگیره و در اتاق کاردستی کنار هم بشینن.. یک وقتها هم یکهو وسط عمو زنجیرباف خوندن حلقه بازی رو ول می کردن و شروع می کردن با هم سر و کله زدن.. اوج محبت دخترک این بود که یک روز عروسکی رو که با خودش به کلاس برده بود رو به زور به پرهام داد.. والبته سی ثانیه بعد ازش پس گرفت! 

دخترک تمام مدت دنبال همبازی می گرده.. با من بازی می کنی؟ بیا بازی کنیم... بهش گفتم الان دارم غذا می خورم.. چند ثانیه ای نگاهم کرد و گفت غذات تموم شد؟ بازى کنیم!! یک بار دیگه هم تازه از سر کار اومده بودم و در جوابش گفتم: خسته ام، پام درد مى کنه.. اون هم روی پامو بوس کرد و گفت خوب شدى؟  گفتم بــــــــعله.. بلافاصله گفت پس بریم بازى کنیم!

یک روش جدید دخترک برای دعوت ما بهرای همراه شدن باهاش: میخواى که ه ه بریم توی اتاق من؟! میخوای که ه ه شیر کاکائو بخوریم؟....می خوای که ه ه ه بازى کنیم؟!

تاب تاب عبازى! اونقدر دخترک توی سبد لباسها نشست و ما و پدربزرگ و مادر بزرگش رو وادار به تاب دادن کرد تا پدربزرگش توی خونه شون یک میله بارفیکس و تاب نصب کرد.. و حالا به قول دختر "تاب تاب عبازی" بازی نکن، کی بازی کن!

دخترک نسبت به محیط اطرافش بسیار حساسه.. چه از بیرون صدای بوق ماشین بیاد و چه صدای بال کبوتر از توی بالکن، براش توضیح میخواد.. این چیه مامان صداى چى بود؟ اون چى بود؟ و من از دلایل به صدا دراومدن یخ ساز فریزر گرفته تا عطسه همسایه توی راهرو و آژیر کشیدن یک ماشین صدها متر اونطرفتر رو شرح میدم!

یک روز جلوی در خونه منتظر آژانس بودیم و دخترک مشغول تماشای غذا خوردن پرنده ها از روی زمین.. یکدفعه گفت: گنجشکااا، نمیگین بارون میاد؟ نمیگین برف میاد؟ .... نتیجه هر شب خوابوندن دخترک با شعر پریا همین میشه!

این روزها مثل دوتا رفیق قدیمی میشینیم و باهم خاطره تعریف مى کنیم..! دخترک میگه: یادته رفته بودیم شمااال، کنار دریا پاهامون خیس شد؟ ... یادته ه ه گربه رو ناز کردم گربه گفت میو؟... یاااادته کبوتر از پنجره اومده بود توی آشپزخونه بابا گرفتش من نازش کردم؟...

بریم پارک میلت! و بعد از اینکه واقعا رفتیم پارک ملت و بین اون همه گل و درخت دخترک هنوز می گفت بریم پارک میلت، تازه فهمیدیم منظور فقط زمین بازیه، و فرقی نمی کنه که پارک توی خیابون ولیعصر باشه یا سر خیابون خودمون! زمین بازی با تاب و سرسره میشه پارک میلت!

بالاخره دورانی که منتظرش بودم شروع شد...دوران سوالات بی پایان... دخترک می پرسه و من حاضرم تا ابد بهش جواب بدم... از همه بیشتر، اینو کى درست کرده؟ این از چى درست شده؟ .... چشم از چی درست شده؟ ..می مونم بگم از سلول و یا از عنبیه و زجاجیه!! ماه از چی درست شده؟ .. می مونم بگم از خاک و سنگ و یا بیگ بنگ تئوری رو توضیح بدم!! آدما رو کی درست کرده؟ گربه رو چی؟ خونه رو کی درست کرده؟ سقف چی؟ اتاق من رو چی؟ .....

دخترک سوم آذرماه بیست وشش ماهه شد.. دو سال و دو ماهه..

/ 0 نظر / 40 بازدید