نبض

 

حس های ما نسبت به زندگی خیلی عجیبه.

گاهی وقتها با تمام وجود دلمون می خواد بمیریم. اززندگی بیزاریم.. انگار تو دنیا هیچ چیزی برای خوشحال کردنمون وجود نداره و تنها چیزی که راحتمون می کنه مردنه.

گاهی وقتها اونقدر از زنده بودن لذت می بریم که می خوایم تموم لحظه ها رو با تک تک سلولهامون حس کنیم و از خوشی فریاد بزنیم.

وقت هایی هم هستند که بی تفاوتیم. یادمون میره که زنده هستیم و اتوماتیک کارهای روزانه مون رو انجام میدیم. روز رو به شب می رسونیم و شب رو به روز.

...

یهو یاد یه تابلو افتادم توی خونه ی بچگی هامون.. از اتاق آخری که می دویدیم توی هال چشمم بهش می خورد. وقتی از کنار پنجره توی راهرو که پرده های صورتی گلدوزی شده داشت و پشتش چندتا گلدون چیده شده بود هم می اومدم پایین نا خودآگاه می دیدمش. وقتهایی هم که سوار تاب آویزون از بارفیکس، توی چهارچوب اتاق خواب بودم، تابلو جلوی چشمم بود و نبود و بود و نبود! ساده. زمینه ش سفید بود و با خط مشکی روش نوشته بود: زندگی نکن برای مردن.. بمیر برای زندگی کردن.

..

چقدر از عمرمون رو زندگی می کنیم؟

 

 

/ 4 نظر / 16 بازدید
پریشانگرد

سلام تابلو جلوی چشمم بود و نبود و بود و نبود! این جمله جالبی بود ! پاندولی ولی نوشته رو تابلو به نظرم کلیه ! خیلی جزئیات باید بهش اضافه کرد . . . ولی واسه استارت ذهن خوبه ممنون[لبخند]

آهو

سلام خوبی؟ ... من فکر کنم گاهی زندگی کردم. ولی نسبت به کل عمرم خیلی کمه!

مازيار

سلام رضوان. داشتم بعد از سالها وبلاگمو ميخوندم و نظراتشو.رسيد به جايي كه توي نظرات نوشته بودي: من مرد نيستم لينك منو بذار توي نامردها. روي آدرست كليك كردم. هنوز مي نويسي؟!!! احسنت به اين پشتكار.