رها- بیست و دو

همیشه به شوخی می گفتم روزی که دخترک بتونه بگه قسطنطنیه، یعنی که حرف زدن یاد گرفته..! و هر چند وقت یک بار که کسی می پرسید دختر حرف میزنه یا نه، می گفتم: بگو قسطنطنیه..! و ایندفعه واقعا گفت..یعنی تقریبا! قستن تنه!

دخترک حرف می زنه! دیگه رسما حرف می زنه و تقریبا همه چی میگه.. و باز هم یکهو شروع شد.. تا همین چند وقت پیش جمله های دو کلمه ای می گفت و تا جایی که می تونست با اشاره منظورش رو می رسوند..اما یک روز دیدیم داره قشنگ جمله میسازه و توی جمله هاش ازکلمه هایی مثل: هنوز، اصلا، خوب، و دیگه هم استفاده می کنه! مثلا این خیسه هنوز! یا این مال منه دیگه!

وقتهایی که خیلی خسته خوابیده باشه، دخترک توی خواب حرف می زنه.. حرفهایی از دنیای خودش.. یک بارممکنه توی خواب تعریف کنه که گوبه اومده بود پیشم.. یک بار هم ممکنه در حال دیدن خواب بد باشه و اعتراض کنه: کتابمو پس بده! نه دوست ندااَم!

یکی از نعمتهایی که ما داریم اینه که دختر از حموم خوشش میاد و همیشه ازش استقبال می کنه.. یک بار خودش از فروشگاه یک شامپو شکل جوجه انتخاب کرد. وقتی روز بعد بهش گفتم بیا بریم با شامپو جوجه ای سرت رو بشورم، دست زد و گفت: آخ جون، حموم!

یک روز توی راه دیدم از اون پشت ازتوی صندلیش داره میگه آخ آخ، واخ واخ! برگشتم گفتم چی شده؟ پرده آفتابگیر کنار دستش رونشون داد که نصفه کنده بود و باز گفت: آخ آخ، واخ واخ!

دخترک رنگها رو کشف کرده و دیگه به همه نمیگه قرمز و آبی.. الان دنیای دخترک رنگهای سبز، سیپید، بنفش، صواَتی و نااِنجی هم داره..

شنبه ها، هر هفته یک ساعت با هم کارگاه مادر و کودک میریم تا دخترک دور و برش بچه ببینه و یاد بگیره با همسال های خودش تعامل کنه.. بعد از چند جلسه دختر شعر ها رویاد گرفته و توی خونه اجراشون می کنه.. من براش می خونم: "الکم و دلکم، چرخ و فلکم..." و اون دستهاش رو به کمرش می زنه و به چپ و راست خم میشه.. و گاهی وقتها از من و باباش گرفته تا مادر بزرگ و پدر بزرگ و بلند می کنه و وادارمون می کنه دست هم رو بگیریم و بچرخیم: ما گلیم، ما سنبلیم، ما بچه های بلبلیم!

هنوز هیچی نشده دخترک در مورد لباسهاش صاحب نظره و انتخاب می کنه چی بپوشه و مقاومت می کنه که چی نپوشه.. و از بین همه لباسها از طرح های "گول گولی" و "نگی نگی" (رنگی رنگی) خوشش میاد..! سلیقه ست دیگه! وقتی از یه لباس نو خوشش بیاد، ممکنه تا سه روز هم نشه اونو از تنش در بیاریم.. ولی چون خوشبختانه یا بدبختانه دختر کمی وسواس داره، یکم آب که روی لباس بریزه میگه: خیس، عوض! و این راه حل در آوردن لباسهای محبوبشه!

اینقدر دخترک زیر شیر آب توی حموم روی زمین دراز کشید و گفت که دارم شینا می کنم و اونقدر توی وان فسقلیش شلپ و شلوپ کرد و مایو ای که برای تولد یک سالگیش هدیه گرفته بود رو از توی کمد درآورد و گفت بیپوشم، که دیدم بهترین کاری که میتونم در این مورد براش انجام بدم، گشتن دنبال استخر برای بچه های این سن هست.. هفته ای یک جلسه یک ساعته ... حالا بعد از چند جلسه با بازوبندهای بادی پا دوچرخه توی آب حرکت می کنه و بعد از یک ساعت به زور از آب بیرون میارمش.. و البته شعرهای استخر هم به شعرهای ما اضافه شدن.. فرشته ها دست می زنن دست دست دست...

برای دیدن دوست عزیزمون یک سفر دو روزه به تبریز رفتیم و دخترک برای اولین بار سوار هواپیما شد.. اینکه چقدر از این تجربه لذت برد و از دیدن اون همه ابر از بالا هیجان زده شد و سعی می کرد که ماه رو که توی نور روز هم دیده میشد بگیره و تمام مدت می گفت خانوم برامون غذا بیاره، تا اینکه خوابش برد، بماند.. از اون به بعد هر چند وقت یک بار میگه سوار هواپیما بشیم..! یک بار هم که باباش رفته بود سفر و اون سراغش رو گرفت که بابا کوووو؟ بهش گفتم رفته مسافرت.. دخترک هم گفت اوووو سوار هواپیما شده!

اسمت چیه؟ هااا خانوم نقبی!

دخترک روز سوم مرداد بیست و دو ماهه شد..یک سال و ده ماه

/ 1 نظر / 23 بازدید
OnLoaD

سلام.خوبي.. وبلاگ زيبايي داري!!!.به منم يه سر بزن!!!