آبان

امسال پاییز با ناز و کرشمه و بسیار آهسته آهسته اعلام حضور کرد. مهر بلاتکلیف بود.. نه حال و هوای پاییز داشت و نه چیز زیادی از گرمای تابستون توش باقی مونده بود. درختها هم حتی از بی حواسی باد پاییز سوء استفاده کرده بودند و فقط محض نمونه هرکدوم چندتا دونه از برگهاشون رو زرد و نارنجی و قهوه ای کرده بودند و با خست چندتایی رو روی زمین انداخته بودند. فقط کوتاه و کوتاهتر شدن روز به روز روزها بود که آدم رو یاد ورود به نیمه نمناک سال می انداخت. آبان اما با  کسی شوخی نداشت. با اومدنش باد خنک پاییز به راه افتاد و بارون بی امان شروع شد و درختها و خیابونها و کوچه ها زرد و سبز و نارنجی پوش شدند. انگار حالا پاییز داره شروع آرومشو با تمام وجود جبران می کنه و کاری می کنه که بوش از پشت هر پنجره ای حس بشه و خنکاش روی تمام صورتها بنشینه.

پاییز، فصل زیبای من، دوستت دارم!

---------------------------------------------------------------

وقتی با مادربرزرگم، خدابیامرز، می رفتیم گردش، فرقی نمی کرد اون محیط چقدر سرسبز بود و چقدر دار و درخت داشت و چقدر به بهشت شبیه بود.. فقط کافی بود که یه نهر باریک آب از اونجا رد بشه تا مامان بزرگ سرحال بیاد و راجع به اونجا ذوق نشون بده و بگه به به چقدر باصفاست! بین خودمون باشه.. اون موقع ها یه جورایی بگی نگی لجم می گرفت از دستش..

حالا شده حکایت من.. هر موقع هوس می کنم توی طبیعت باشم، دلم می خواد یه جایی باشه سرسبز، پر درخت، و «آب» هم داشته باشه! انگار وقتی آب، حتی درحد یه حوض کوچیک، نباشه، یه چیزی کمه.. همش چشم می چرخونم ببینم حوضی، فواره ای، نهری، گودالی، جوبی، چیزی میشه پیدا کرد یا نه!

انگار همون وجود آبه که توی طبیعت صفا میاره..

/ 5 نظر / 11 بازدید
شهرام

دوست داشتم: "پاییز با کسی شوخی نداشت" "نیمه ی نمناک سال" "خست" ... چشمم روشن!!!

جدا مانده

پاییز برای من اما غربتی دارد از جنس خاطره های بعید و قریب. پر رنگ ترین آنها شاید به روزگاری بازگردد که نیمکت نشین دبستان بودم یا شاید به همین روزهای اخیر که دردی کهنه گاه گداری سر می زند و... باران هم به همان اندازه که فرحبخش و بهجت آور است، آتش بیار معرکه است! باران و آنِ آبان خوش آمدی به یاران!

علیرضا

سلام بهشت :) ياد مادر بزرگ خودم افتادم ، خدا هر دو تاشون و رحمت كنه .

...

کلمه تو را خواندم ، سپاس.

نریمان

چقدر هوای ایرانو انداختی به جونم رضوان جان...