روزی که من دانشمند شدم!


هر وقت کلمه "دانشمند" رو می شنوم، بی اختیار قیافه انیشتن با موهای ژولیده اش و فرمول معروفش (e=mc2) توی ذهنم مجسم می شه..
یکی از کارهای مهم انیشتن پی بردن به "نسبیت" بود. این چیزی بود که مردم نمی تونستند به راحتی درک کنند. فرضیه نسبیت آقای آلبرت انیشتن رو اینطور توضیح می دن:
"زمان باید بر طبق سرعت جسم متحرک، به نسبت زاویه دید مشاهده کننده تغییر کند. و این فرضیه در موارد مختلفی از جمله سرعت، جرم، نور، میدانهای الکتریکی و غیره مصداق پیدا می کند."
ولی جالبه که خود انیشتن در جایی اینطور می گه:
"وقتی به دختری خوب، اظهار علاقه می کنی یک ساعت مانند یک ثانیه می گذرد. وقتی روی ذغال داغ قرمز نشسته باشی، یک ثانیه مانند یک ساعت می گذرد. این فرضیه نسبیت است!"
برام خیلی جالب بود که همون دانشمندی که مردم به سختی فرضیه هاشو درک می کردن، بتونه با زبانی به این سادگی مهمترین نظریه شو قابل فهم بیان کنه..
گاهی دلم برای دانشمند ها می سوزه! آخه بیشتر اونها تا وقتی که زنده بودند (زمانهای قدیم رو می گم البته!) مردم یا به اونها به چشم دیوانه نگاه می کردند یا ملحد.. و تازه سالها بعد از مرگشون بوده که شناخته شدن و فهمیدن که اونها هم مثل اینکه زیاد بی راه نمی گفتند..
"مکس ول پلانک" حرف جالبی در این زمینه زده:
"یک واقعیت علمی با قانع کردن رقبایش، و مجبور کردن آنها به دیدن نور حقیقت، پیروز نمی شود، بلکه رقبایش به تدریج از میان می روند و نسلی نو بوجود می آید که با آن واقعیت علمی آشنا است."
واقعاْ هم همینطوره.. گاهی لازمه که یک نسل عوض بشه تا واقعیتی قابل درک بشه..
جداْ تا سی چهل سال پیش کی می تونست تصور کنه که امکان داره یک نامه٬ در زمانی در مقیاس صدم ثانیه٬ به اون طرف دنیا فرستاده و دریافت بشه؟ و خیلی چیزهای دیگه.. الان شاید به نظر خنده دار بیاد وقتی بخوایم تصور کنیم که حدود پنجاه سال پیش حتی چیزی به اسم پلاستیک وجود نداشته.. فلز بوده و چوب..
اين فکر ها گاهی منو از دنیای چند سال دیگه می ترسونه.. شايد ترس نباشه.. يک جور هيجان هم هست.. ما فکر می کنیم در عصر تکنولوژی و صنعت و در دنیایی بسیار پیشرفته زندگی می کنیم.. ولی مسلماْ این طور نمی مونه و هر لحظه چیزهای جدید کشف٬ اختراع٬ و ساخته می شن...
خيلی دوست دارم بدونم زندگی آدما سالها بعد چه شکلی می شه..
يعنی وقتی می رسه که آیندگان در کتابهای تاریخشون از زندگی امروز ما به عنوان يک تمدن باستانی ياد کنند؟...

/ 3 نظر / 4 بازدید
zeitoon

سلام :) من هم هميشه می گم هزار سال ديگه دنيا چه جوريه :)) حتی فکر کردنش هم جالبه :) رضوان جان من ميام اينجا ها ..ولی خيلی کند هستم و يه ساعت طول می کشه که نظر خواهيت باز شه يا موقع ارسال ارور می ده ..خلاصه ببخشيد !

leila

رضوان خوبم سلام موضوع خوبی را مطرح کردی... علم پیشرفت وآینده... جدا گاهی که به این همه پیشرفت فکر می کنم با خودم می گم چطوری اینهمه چیز عجیب وغریب به وجود آمده ولی ما خیلی راحت از کنارشان می گذریم وچشممان به دیدنشان عادت کرده!! اما بعد با خودم می گم نه ! آن چیزی که باید ما را واقعا به شگفتی بیاوره مخلوقات خدا هستند! نه مصنوعات ساخت بشر... آدم باید اینجور موقعها به این فکر کنه که خدا چه مغزی به آدمها داده که اینهمه چیز را اختراع کنند!! بی نهایت کهکشانها ستارگان حرکت زمین آمدن شب وروز تغییر فصلها موجودات ضربه بینی که با وجودیکه کوچک بودنشان باز هم حیات دارندومیلیونها چیز کوچک وبزرگ دیگه... یعنی نه تنها اختراعات آدمها(که در واقع حکایت از علم بی نهایت خدا دارد) بلکه تمام دنیای ما شگفتی است... اگر با دیده تکرار بهشان نگاه نکنیم! اما بهتره زیاد هم بهشون فکر نکنیم چون تو مغز نمی گنجد وممکنه....!!!

HY

بابا دانشمند! متفكر!:))